تبليغاتX
مداد سیاه من
نمیدانم عبارت قبلی [که پاک شد] چندمین جمله ای بود که به عنوان مقدمه آخرین پست، به تحریر درآمد ولی بلافاصله با "بک اسپیس" به زباله دان مجازی رهسپارش کردم

به هر حال....

دست تمامی دوستان مجازی را به گرمی میفشارم، به پاس همراهیشان. و برایشان آرامش، عشق و شادی آرزو میکنم

ببخشید که نتوانستم تا پایان راه پا به پایتان بیایم

این وبلاگ احتمالن دیگر به روز نخواهد شد

 

* نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 16:59 توسط سینا |

بچه که بودم دوست داشتم صبح روز تولدم، وقتی از در مدرسه وارد میشم، هرکی منو میبینه برای دست بوسی و عرض ادب جلو بیاد و این اتفاق خجسته رو تبریک بگه ( یه چیزی تو مایه های "پدرخوانده"). زنگ تفریح هم دو سه نفر برای نشون دادن ارادتشون از بوفه ی مدرسه کیک و ساندیسی مهمونم کنند. سرکلاس هم وقتی معلم بعد از چشم چرخوندن در لیست، به قید قرعه اسم منو صدا میزنه تا بی رحمانه سوال پیچم کنه (البته از نوع سوال و جواب درسی) یکی از ته کلاس داد بزنه "خانم امروز تولدشه" و بعد معلم با خونسردی آمیخته به مهربانی بهم نگاه کنه و به عنوان کادوی تولد قید درس پرسیدن رو بزنه و من نفس راحتی بکشم.

عصر اون روز هم، در خونه، با حضور پرشور (کادوهای) دوستان جشن بزرگی بگیرم و از ابتدای جشن منتظر بمونم که این مراسم بیهوده و البته گناه آلود لحو و لهب (اشاره به قسمت رقصیدن اجباری با آهنگ تولدت مبارکِ "اندی") که گویا بیشتر مورد علاقه ی پدر و مادرهاست تا بچه ها، هرچه سریعتر تموم بشه تا خودم شخصن از کادوها رونمایی کنم. در هیجان انگیزترین بخش مراسم هم، درست وقتی که سینه م رو پر از هوا کردم و آماده شدم که شمع ها رو فوت کنم نفر بغل دستیم قبل از من زحمت این کار رو بکشه و البته سطح کیک رو با قطرات بزاغش مزین کنه.

 شب هم، قبل از خواب، کلی التماس کنم و به دست و پای مادرم بیفتم که چون امروز تولدم بوده، فردا مدرسه رو بیخیال بشه و اجازه بده خونه بمونم ولی قبول نکنه.

و این ماجرا هرسال تکرار بشه

 

ولی حیف که همیشه در آخرین روزهای آخرین ماه سال، مدرسه ها تعطیل بود، خونه هم در هیاهوی "خانه تکانی" به سر میبرد و امکان جشن گرفتن (با حضور حداکثری همکلاسی ها) وجود نداشت، اگر هم بعد از کلی گریه و زاری مجوزش رو از مادر میگرفتم، دوستی نبود که دعوتش کنم، همه یا در سفر بودند و یا درگیر خریدهای شب عید. در نهایت هم اون جشن بزرگ به یه مهمونی فامیلی تبدیل میشد که با مشایعت موزیک و کیک و کادوهایی که بیشترشون لباس بود، سر و ته ماجرا هم می اومد.

 

 

+ طبق معمول در نوشتن کمی (شما بخوانید کلی) اغراق کردم

+++ در ضمن من نه لوس بودم نه عقده ای بودم نه خودشیفته، فقط بچه بودم

* نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 3:28 توسط سینا |

"افتاده بود به گریه کردن و تکرار میکرد «تا حالا ناله کردن و ضجه زدن یه حیوون رو شنیده بودی؟» دیوانه شده بود رسما! من هم البته مخم هنگ کرده بود از دیدن آن تصاویر وحشتناک. منتها او دیگر طاقتش طاق شده بود از این همه شقاوت. از این همه اتفاقهای هولناکی که گه گاه خبرش را میخوانیم و خیلی که متاثر میشویم، در شبکه های اجتماعی، همخوانش میکنیم؛یعنی همانطوری که روی خبر اختلاس ۳ هزار میلیاردی کلیک میکنیم و نچ نچ میکنیم فقط (کار دیگری هم از دستمان برمیاید مگر؟!) روی خبر اسیدپاشی یک زن روی زنی دیگر هم کلیک میکنیم. روی آخرین اخبار از اسیدپاشی ها که این یکی آخریش بود. روی آخرین عکس های فجیعش هم همینطور! روی خبر (+فیلم!) جان دادن تدریجی فرد مضروب در سعادت آباد، قتل مهسا روی پل مدیریت، اعدام قاتل مهسا و ده ها خبر و تصویر و فیلم فجیع دیگر! این کلیک کردن ها تمامی هم ندارد. هر روز خبر (+تصویر و فیلم)ی دیگر و حالا فیلمی تازه از زجرکش شدن یک توله خرس. صحنه ها این قدر دلخراش است که در این آشفته بازار باز هم از دیدن فیلم سرنوشت یک حیوان شوکه میشویم! برای ما که کلیک کردن روی خبر مثل پشمک خوردن شده، این شوکه شدن، خودش نشانگر عمق فاجعه است! مات و مبهوت داشتیم توله خرس هایی را میدیدیم که زجرکش شدن مادرشان را دیده بودند و حالا نوبت ترکیدن زهره خودشان بود.

رفقا! میفهمید؟ نوبتشان!. یعنی برنامه شکارچی ها فقط کشتن این حیوانات [حفاظت شده] نبود. براساس گفته ها و باورهای اجداد و پدربزرگ مادربزرگ های مهربان و پدر مادرهایشان، اعتقاد داشتند «زهره خرس» برای درمان بیماری های انسان مفید است... و حالا براساس این خرافه (گیرم واقعیت اصلا، فرقی نمیکند!) دوتا توله خرس کنار جسد خونی مادرشان به شکلی حیرت انگیز شکنجه میشدند؛ این قدر که «زهره شان بترکد!» که ما (منِ انسان) آن «زهره» را کوفت کنیم بلکه بیشتر زندگی کنیم با امید به اینکه در جنگل مدرن انسانها (با گونه های مختلفی از باورها، اعتقادات و مرام ها) اگر به مرگ طبیعی زحمت را کم نمیکنیم لااقل جزو کلیک کنندگان باشیم نه کلیک شوندگان!"

 

موسی حسینی راوندی - هفته نامه «همشهری جوان» - یکشنبه ۳ مهر ۹۰ - صفحه ۱۴

* نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 13:13 توسط سینا |

تقصیر ماست که از همون روز اول پای تلویزیون براشون هورا کشیدیم و مجذوب زورآزمایی هاشون شدیم، اسم گنده تر هاشون رو یاد گرفتیم و هی تو کوچه خیابون ورد زبونها انداختیم، به هر دوست و آشنایی که رسیدیم از برنامه شب گذشته شون گفتیم و روی قهرمان شرط بستیم، حسابی این گنده های قلدر رو تو بوق و کرنا کردیم تا جایی که جرات پیدا کردن تو خیابون های شهر، با دعوا و عربده کشی آرامش ما رو از بین ببرن. جایی هم که دعوا کارساز نبود چاقوی ضامن دارشون رو کشیدن و با چند بار بالا پایین کردن آسفالت رو خوب قرمز کردن ... 

خب، حالا دیگه مناظره شون تموم شد. دوباره نوبت من و توه که خودمون رو وارد صحنه کنیم و سرک بکشیم که مقتول کیه!! اگه طرف همون چهره محبوب تلویزیونیه سریع ازش یه قهرمان ملی بسازیم و براش تشییع جنازه ی با شکوه بگیریم و شایعه قتل از پیش برنامه ریزی شده رو سر زبونها بندازیم ..... ولی اگه خدایی نکرده مرد آهنینمون قاتل از آب دراومد چشمها رو ببندیم و سکوت کنیم تا از مرز خارج بشه و بعد برای حفظ آبروش اسمشو سانسور کنیم، در آخر هم همه چیز رو فراموش کنیم و منتظر بشینیم تا عید سال بعد که برنامه ای جدید از این پیت حلبی ها پخش بشه و اوباش تازه نفس تری سلاطین گفتگوهای کوچه بازاری ما بشن

این پست تقدیم به مرد آهنینی که چند ماه پیش چاقو زد و کشت و مرد آهنینی که هفته پیش چاقو خورد و کشته شد

...............................................................

+ "پساب های مغزی یک نفر" رو بستم

+ سه سال گذشت: "حال همه ما خوب است" - خسرو شکبیایی  (7.7 MB - فرمت flv)

* نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 2:21 توسط سینا |